X
تبلیغات
عاشقان باران

عاشقان باران

دل تنگم.عشق من

عشق من دوست دارم.دلم  تنگه

ندانم از رسم روزگار چه بگویم وچه کنم

نمیدانم چرا وقتی که دل بستن سهل است

 دل کندن اسان نیست

چه سخته از تو جدا شدن

چه سخته به تو فکر نکردن

باوراز اینکه روزی تو را کنم فراموش

همانند این است که پایان عمرم هست

من از غم از لبخند برلب نداشتن

نمیحراسم نمیترسم......

از بی تو بودن میمیرم مهربونممممممممممممممممممممممم

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم مهربونم

به اندازه تموم دلتنگیهااااااااااااا دوستتت دارم

به اندازه تموم روزها ثانیه ها لحظه ها دوستتت دارممممممممممم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط سیما.مهربون  | 

منتظرت میمانم.........

 

موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت نره بهترین راه اینه که بهش بگی برای همیشه خدانگهدار ، شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینه که منتظر بمونه.

به کدامین گناه بایدعشقم را فراموشتتتت کنمممممممممممم....................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط سیما.مهربون  | 

افسوس ای عشق من.................................

 

سلام ای کلبه تنهایم

امدم ای کلبه تنهایی من مرا تو فقط در خود دانستی.نمیدانم چه گویم فقط شکستممممممممممممممممم

خسته ام از همه چیز...........  

 در تنهایی که باخیالی از تو اروم میگرفتم

زندگی میکردم با عشق وجودم

اما دگرحتی خیال تو را ازم گرفتن

افسوس که نمیدانستم زمان را نمی سنجیدم

گفتم سکوتم را میشکنم واز رنج عشقم

رها میشوم اما افسوس که ندانستم

زمان تو را ازم میگیرد

 عشقم را به تو دیر بازگو کردم. 

از این بدتر

باید بسوزم....و افسوس بخورم

که چرا دیرفاشش کردم....

آمدم جایی که تنها باشم و کمی

از عشقت به دور باشم و این

 ثانیه های تنهایی کمی  از

عشق خود به دور بمانم تا

شاید دل من راضی شود که او

 را تنها بگذارم و تو را در این

 دل ،دلی که از فراغت روزها

 و شب ها گریه میکرد. تا دیگر

 جان ندهم و تو را دیگر معشوق

خود ندانم که عشق خفته مرا

بیدار کردی و بعد از آن

 نگذاشتی

حتی لحظه ای من تو را در عالم

عشقم ببینم پس من چراعاشق تو باشم.....

چگونه فراموش کنممممممممممممممممممم

چگونه این دوست داشتن را

فراموش کنمممممممممممم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط سیما.مهربون  | 

» عشق پسر به دختر «

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم

 که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر
لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...

نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...

دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...

حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود.

به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...

در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.ا

لان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..

پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد

 و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط سیما.مهربون  | 

خدا دوست دارم بی نهایتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

خدای مهربان دوست دارم.

ماراحت به ادما دل میبندیم و دوستشون میداریمو بهشون فکر میکنیم.

اما تا حالا شده به خدا فکر کنیم و بگیم خدادوست دارم خداعاشقتم

خدا تنها نیست ما تنهایم که همه ادما رو هم داشته باشیم بازم تنها میمونیم

تا حالا شده دلت بگیره خودبه خود گریه کنی به هیچ دلیلی ندونی چرا؟؟

میدونی خدا دلش برات تنگ شده.

میگه میدونم چیزی الان از من نمیخوای دل من تنگ شده.تو گریه میکنی.

خداانچنان به ماه توجه میکنه که انگار ما تنها بندشیم اما ما غافلیم از خدا

به چیزهای دنیا وابسته شدیم

که انگار هزار خدا داریم................

این ماه رمضان ماه خداست.

حداقل این ماه رو این روزهای خدا روداره تموم میشه به خدا شکر کنیم بیایم فقط خدا رو یاد کنیم.

یه لحظه هر چند هم خدا تنها نیست فرض کنید خدا شما رو میخواد باهاش حرف بزنید

بگید ما محتاجم .خیلی راحته حرف زدن و دوست بودن با خدا

خدایاتنهامون نزار دوستمون داشته باش.

قربونت برم خدا.دوست دارم خدااااااااااااااااااااااااااااای مهربون

خدایادوست دارم عاشقتم نوکرتممممممممممممممممم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط سیما.مهربون  | 

ندانم از درد عشق چه کنم.....

ای کاش آدما حرف زدن بلد نبودند دنیا زیبا بود خیلی راحت می شد عشق را از چشم ادما فهمید هر چند دنیا پر از سکوت بود ولی این سکوت زیبا بود الان برعکس شده هر کسی به راحتی می تونه بگه دوستت دارم و این خوب نیست ادما همدیگر رو مثل یه صدف می بینند اره مثل یه صدف اگه صدف رو نشکنی نمی تونی بفهمی توش مروارید هست یا نه فکر کنم ادما هم به همین خاطر دل همدیگر رو می شکنند ادما همیشه به قبله عوض کردن عادت دارند اگه کسی رو دوست داشتیم باید اون تنها قبله ما بعد از خدا باشه اگه کسی رو دوست داشتیم باید به خاطرش زندگی کنیم حتی اگه تنها بمونیم می تونیم زندگی کنیم زجر بکشیم و دوست داشته باشیم همیشه به این فکر کن که همه ادمای دنیا تو رو دوست داشته باشند و تو از بین این همه فقط یه نفر رو دوست داشته باشی می بینی چه لذتی داره اینکه درست نوک قله بایستی اره زندگی یعنی این یعنی عشق.

داشتم راه می رفتم دیدم مجنون داره با خاک ها بازی می کنه هی چاله می کنه خاک رو این ور و اون ور می کنه گفتم چیکار می کنی دیوونه شدی گفت نه دارم دنبال لیلی می گردم خندیدم و گفتم مگه لیلی رو دفن کردی که داری زیر خاک دنبالش می گردی گفت نه ولی لیلی از این خاک درست شده پس این خاک حداقل باید بوی لیلی رو بدهد

اره مجنون راست می گفت خاک بوی لیلی رو می داد یعنی بوی عشق می داد نمی دونم الان خاک ما بوی چی می ده حسرت،آرز،رویا،و خیلی چیزای دیگه که شاید الان تو دل عاشقایی مثل ما باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط سیما.مهربون  | 

عاشقی

Click to view full size image

مرا در عاشقی بی تاب کردی

کجا هستی دلم را آب کردی

نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست

که پیش روی ما غمگین حصاریست

بود روز تو برای ما شب تار

صدایت می رسد از پشت دیوار

کلام نازنینت مهر جوش است

صدایت در لطافت چون سروش است

بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست

شب ما بهر تو همگام روز است

به وقت صبح تو ما را شب آید

در آن هنگامه جانم بر لب آید

کویرم من، تو گلشن باش ای یار

به تاریکی تو روشن بــاش ای یار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط سیما.مهربون  | 

سر تو بالا بگیر...........

 

اگه روراست باشند.از حرفای نگفته نترسن.

مهم نیست این رو کی گفته مهم جمله ای  است که مگه

اگر خداوند از دادن گردن به ما قصد خاصی داشت.قطعا این بود

که سرمان رو بالابگیریم.

من فکر کنم این سربالا گرفتن نشان از اعتماد به نفسه.
و عزت نفس

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط سیما.مهربون  | 

خواب مانده ایم

 

همه در خواب بودند٬

 جز ماه که به ستاره هایش می خندید و روزگار که از حال دل

من می پرسید٬

 و راه که منتظرم بود.

 درختان تماشایم می کردند و خط سفید کنار جاده دم از رفاقت

 می زد.

 ای کاش که با من بودی و تاریکی را می دیدی که چه قدر با

محبت بود و غم را

می دیدی که سر افکنده

 در کنارم می امد٬

 و زندگی ان شب چه سخت می گذشت. در سینه ی تنگم

نفس سنگینی می کرد٬

 دستهایم می لرزید و بغض گلویم را می فشرد٬

 همه در خواب بودند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط سیما.مهربون  | 

ای عشق

 
 
اما عشق

 سالهاست که ازت پرسیدم٬ اما جوابم فقط سکوتت بود ٬عشق اما ندارد ٬ عشق رازیست سر به مهر نامه باز نشدنی که دارای پیامیست بدون آنکه گفته شود٬ یاد گرفتم کمتر بپرسم٬ کمتر بدانم که چیست اما میدانم که عشق تنها مجرمی است که بدون آنکه مجازاتی برایش باشد هر روز هر ثانیه هر دقیقه قربانی تازه میگیرد و لبخند تنها همدردیش است و بس....

 
 
 
ای کاش میتونستم روزی سکوتم را
 
بشکنم از درد عشقم در خود نرجم
 
اما درد دلم را به چه کس گویم
 
ندانم ان عشقی از چشمام من دید
 
ندانم سکوتم را در خود ندید
 
میترسم از فاش شدن عشقم
 
که ندانم چه جوابی بشنوم
 
من چه کنم سکوت دلم را دارد میسوزد
 
از گفتن دوست داشتن که در دل دارم
 
میترسم به ان گویم....
 
ای کاش میشد شرم را کنار بگذارم
 
وبگویم دوستت دارممممممممممممممممم
 
از کجا باید تو بدانی من چه میسوزم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط سیما.مهربون  |